یادداشت «مرضیه خسروی» درباره‌ی رمان «من منچستریونایتد را دوست دارم»

یادداشت «محمود بهرامی» درباره‌ی «اسکیس‌های عاشقانه»
June 12, 2015
گزارش تصویری از مراسم رونمایی آلبوم صوتی «خرده‌های تاریکی»
June 13, 2015

«خون»، این خون لعنتی که همه چیزمان به آن بستگی دارد. شاید گلبول‌هایش بالا و پایین شود یا گاهی مثل چای تازه عروسی زرد و شبیه آب زیپو یا همانند چای کارگری که می‌خواهد دل کارفرمایش را به دست آورد چنان غلیظ و پرمایه شود که کلی دردسر درست کند. اما خون صرفا بخش مادی وجود ماست و بخش غیرمادی‌اش را می‌توان به زمان نسبت داد. همان خط‌کش کوتاه و بلندی-بسته به هرکس فرق دارد -که از نقطه مقابل صفرش- و برای بعضی‌ها قبل از صفر- شروع به حرکت می‌کنیم و پس از گذر از نقطه‌ای نامعلوم از آن سرش پرت می‌شویم پایین. جنبه‌ی غم‌انگیز ماجرا اما این‌جاست که این بعد معنوی زندگی در چند خط خلاصه شود. همه‌مان به تناسب زمان و مکان بخشی از زندگی‌مان را برای دیگران نقل می‌کنیم، مثلا در محفلی خانوادگی با ذکر خاطره‌ای یا در یک گپ دوستانه، چند ساعتی از گذشته را زنده می‌سازیم، اما چقدر غم‌انگیز است که زندگی آدم از ابتدا تا انتهایش در چند سطر خلاصه و تعریف شود و بعد تمام؛ درست شبیه سنگ‌نوشته‌های قبور. «ساموئل جانسون» در مقاله‌ی «سنگ‌نوشته‌ی مزار گای» می‌گوید: «وقتی به گورستان اعیان که قبورش سنگ‌نوشته دارد می‌روم، نمی‌دانم با این همه زندگی‌نامه‌ای که در برابرم گسترده شده، چه کنم.»
البته این کار در یک داستان همان‌قدر که جنبه تراژیک دارد، روایتش نیازمند ساختاری است که خواننده را سرگشته و مبهوت نکند و این ممکن و میسر نیست مگر با به‌کارگیری قلمی خوب و روان؛ چیزی که تا حدود زیادی در کتاب «من منچستر یونایتد را دوست دارم» به چشم می‌آید.
عنصر دیگری که برای چنین نوشتاری می‌توان آن را «روایت سرنوشت‌های به‌هم‌تنیده» نامید، پل یا خط ارتباطی روایت‌های متوالی سرنوشت‌هاست؛ چیزی که در این کتاب گاه چنان نازک می‌شود که به باریکی رشته مویی می‌رسد؛ رشته‌ای چنان نازک که احتمالا بعضی خوانندگان دارای نمره چشم بالا، قادر به دیدنش نیستند. جنبه‌ی دیگری که در کتاب خودنمایی می‌کند، تصویری‌سازی به کار گرفته شده در آن است و من هم سعی می‌کنم به سبک و سیاق همین تصویرسازی بحث خودم را راجع به کتاب ادامه دهم:
برداشت اول: صحنه‌های آشنای میدان انقلاب و حومه که به سبک کتاب‌های شبه‌روشنفکری شخصیت‌محوری آن یک دانشجوی (تقریبا) سرخورده‌ی تاریخ است که -به سبک کتاب‌های دراماتیک- در عین حال از مشکلات جسمی هم رنج می‌برد که اتفاقا آن را پس از آشنایی با پرستار تودل‌برویی در کانکس خونگیری کشف کرده است.
برداشت دوم: هی پسر به من زل نزن، چون دوست ندارم سرنوشتم را متوجه شوی، چون کافی است راوی محترم چشمش به کسی بیفتد آن وقت است که زندگی شخص مورد نظر روی دایره کتاب ریخته شود.
برداشت سوم: نمایش عکسی قدیمی که زیر آن عبارت «پراگ-1939» نوشته شده، به صورت کلوزآپ و بعد همین عکس است که ما را به ورطه گذشته یا بهتر است بگویم چاه ویل – «طهران» دهه‌ی بیست و سی می‌اندازد؛ چیزی که من نامش را «فلاش بک بدون مقدمه» می‌گذارم.
برداشت چهارم: اما داستان تازه شروع شده، داستانی که از همان ابتدا چراغ قرمز کشویی را در ذهن‌مان روشن می‌کند. وقتی کشو را باز می‌کنیم، کاغذی می‌یابیم که روی آن، این سوال نوشته شده «آیا تهران این‌قدر ترسناک است؟» و هرچند لحظه‌ای بعد جوابش را که بله است- متوجه می‌شویم اما باورش کمی سخت است.
برداشت پنجم و نهایی: افراد – و البته ارواحی- که پی‌در‌پی در برابر دوربین ظاهر می‌شوند، در یک فرصت یک دقیقه‌ای داستان زندگی‌شان را که اغلب هم پایانش به مرگی دردناک ختم می‌شود بازگو می‌کنند و بعد همان مقابل دوربین از شخصیت بعدی برای ایفای نقش خود دعوت می‌کنند.
در هرحال همه ما حتی اگر طرفدار تیم رقیب هم که باشیم باز نمی‌توانیم چیدمان پر قدرت و جذاب «منچستریونایتد» را تحسین نکنیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *