یادداشت «زری نعیمی» درباره‌ی کتاب «یه دقیقه حرف نزن»

یادداشت «امیرحسین خُرم» درباره‌ی رمان «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد»
July 8, 2015
یادداشت «محمود قلی‌پور» درباره‌ی کتاب «جناب آقای شاهپورگرایلی همراه خانواده»
July 10, 2015

یه دقیقه ساکت باش! یه دقیقه شلوغ نکن! یه دقیقه گوش بده! یه دقیقه جم نخور! یه دقیقه نگاه کن! یه دقیقه حواستو جمع کن! یه دقیقه به این کتاب نگاه کن! یه دقیقه داستان اولش را بخوان! یه دقیقه حواست رو جمع کن! یه دقیقه به چیزهای دیگر فکر نکن! یه دقیقه فقط بخوان! یه دقیقه فقط به این کتاب و داستان‌هایش فکر کن! حالا بعد از همه‌ی این یک دقیقه‌ها چه می‌توانی بگویی وقتی بالاخره آن اتفاقی که باید می‌افتاد، افتاد. ببین! نه بخوان. بالاخره بچه‌ها راه باز کردند. همه‌ی درها به روی آن‌ها بسته بود. فقط گه‌گداری بعضی‌ها از سر تفنن یا تنوع درها را برای آن‌ها باز می‌کردند.

یه دقیقه برگرد و نگاه کن! داستان‌ها را بخوان! همه هستند. آن‌ها نیستند. ورق بزن. اگر هم بعضی وقت‌ها سر و کله‌شان پیدا می‌شد، حاشیه‌ای بودند. نقش و نگاری برای متن اصلی. یه دقیقه بنشین. یه دقیقه ورق بزن داستان‌های این مجموعه را! آن‌ها دیگر حاشیه نیستند. نقش و نگار نیستند. نقش سیاهی لشگر ندارند. یه دقیقه به کلمات نویسنده فکر کن! بچه‌ها نقش اول را در داستان بر عهده دارند. یه دقیقه صبر کن! فقط داستان اول که نیست. من هم فکر می‌کردم فقط همان اولی است. یه دقیقه به اسمش نگاه کن! هواپیما! این هم جمله‌ی اولش: «بالای مبل چه کار می‌کنی؟» کی بالای مبل چه کار می‌کند؟ آن که بالای مبل ایستاده می‌گوید: «مسافرها سوار هواپیما می‌شوند. کمربندهایتان را ببندید. همه دارم می‌ریم توی آسمان… یک… دو.. سه…‌ یه دقیقه بپر بپر نکن! آهای! با توام. نپری پات خورد می‌شه! هواپیما می‌پرد توی آسمان. یک کمی پایش درد می‌گیرد اما چون بدنش آهنی است خیلی درد نمی‌گیرد.»

یه دقیقه به این جمله نگاه کن! یه بار دیگه آن را بخوان! می‌بینی! می‌فهمی چه اتفاقی در داستان افتاده! در این داستان‌ها نقش‌های دست چندم، سیاهی لشگر و حاشیه‌ای را داده‌اند به بزرگترها. به اندازه‌ی جمله‌هایی کوتاه مثل: «نپری! پات خورد می‌شه.» مثل: «نزنی به استکانا.» مثل: «دهه». مثل: «عجب زبون‌نفهمی تو!» یا «اوه!» و این یکی: «داره خون می‌آد» و آخرش: «هی می‌گم بنشین» دیدی؟ گفتم که. اوه! این اوه را من گفتم.

یه دقیقه گوش بده! همیشه تو حرف زده‌ای، حالا او دارد حرف می‌زند. او در این داستان رفته روی مبل و هواپیما شده. بزرگترها دور هم جمع شده‌اند. بچه روی مبل هواپیما شده و بزرگترها ساختمان‌اند: «یکی از ساختمان‌ها دنبال هواپیما می‌کند. می‌خواهد هواپیما را بگیرد اما نمی‌تواند. چون هواپیما می‌رود پشت مبل‌ها.» ساختمان‌ها نمی‌توانند او را سر جایش بنشانند. ساختمان‌ها از جایشان بلند می‌شوند تا هواپیما را ساکت کنند: «یکی از ساختمان‌ها خیلی عصبانی شده. هواپیما فرار می‌کند… پای ساختمان به استکان چای می‌خورد. استکان روی زمین می‌افتد. چای روی پای ساختمان می‌ریزد و پایش می‌سوزد.»

یه دقیقه دقت کنید! یه دقیقه خوب نگاه کنید! یه دقیقه حواستان را جمع کنید! نویسنده بزرگترهای همیشه دلواپس را گذاشته سر جای خودشان. آن هم از اول تا آخر داستان. یه دقیقه به جمله‌هایی که ساختمان‌ها می‌گویند، در همین داستان، دقت کن! بالای مبل چی کار می‌کنی؟ نپری، پات خورد می‌شه! نزنی به استکانا! دهه! … عجب زبون‌نفهمی تو… داره خون می‌آد! هی می‌گم بشین! باز هم یه دقیقه به خودت فرصت بده تا خوب به جمله‌ها و نقش بزرگترها توجه کنی.

من یه دقیقه فکر کردم. من یه دقیقه مطمئن شدم. من یه دقیقه خوشحال شدم. از هواپیما و ساختمان‌هایش. از شکلی که نویسنده کشف کرده برای روایت داستانش. گفتم یک داستان هم در کل مجموعه کافی است. دوباره یه دقیقه‌ی دیگر فکر کردم. حتماً در داستان‌های بعدی نویسنده رفته سراغ ساختمان‌ها! عیبی ندارد. همین یک دانه هم خوب است. من قانع هستم. یک داستان هم در کل مجموعه می‌تواند نشانه‌ای باشد از جدال نویسنده با فراموشی. یه دقیقه فراموش نکن! یه دقیقه به یاد بیاور! یه دقیقه نگاه کن! یه دقیقه بشناس! من فکر کردم نویسنده به اندازه‌ی یک داستان به خودش فرصت داده تا به شخصیت کودک نگاه کند. او را هم مثل دیگر شخصیت‌ها ببیند. یک دفعه چشمم افتاد به داستان بعدی!

یه دقیقه مکث کردم. یه دقیقه خواندم. باز جمله‌های تکه تکه‌ی امری را دیدم که پخش و پلا شده‌اند در داستان. اسم داستان پوست پیاز است. جمله‌ی اول امری است: «جمع‌شون کن!» اوه! غیرممکن است! بعد از این جمله‌ی امری کوتاه باز نقش اول به عهده‌ی بچه‌هاست: «جمع‌شان می‌کنم. همه‌شان را از روی زمین برمی‌دارم و می‌اندازم توی ظرف‌شویی. اگر توی اتاق بمانند شب می‌آیند سراغم. بزرگ می‌شوند، روی صورتم می‌افتند و جلو دهانم را می‌گیرند تا نتوانم نفس بکشم و خفه بشوم.» تنها نقشی که نویسنده به ساختمان‌ها (بزرگترها) داده، جمله‌هایی کوتاه، امری و سؤالی است: «جمع‌شون کن، یکی هم این جا افتاده، دستاتو بشور، آبو ببند، چی کار می‌کنی؟ واسه چی داری جارو می‌کشی؟ شوخی کردم… برو بیرون از آشپزخونه! برو بیرون گفتم! چرا داد می‌زنی؟ پوست پیاز ترس داره آخه؟» جمله‌های کوتاه پرسشی هم جنس‌شان امری است، ظاهرشان پرسشی است یا امرهایی هستند در قالب پرسش. و کودک، شخصیت اول داستان از پوست پیاز و ترس‌هایش می‌گوید: «بله، پوست پیاز ترس دارد، خودت گفتی پوست پیازها شب‌ها می‌آیند سراغ بچه‌هایی که با پیاز توی خانه بازی می‌کنند…» یه دقیقه حرف نزن! یه دقیقه ساکت باش! یه دقیقه گوش کن، بخوان! داستان دارد از پوست پیازی می‌گوید که کابوس یک کودک است. ساختمان‌هایی که فقط امر می‌کنند و پرسش، فرصت دیدن و شناختن بچه‌ها را از دست می‌دهند. ساختمان‌ها تمام داستان‌ها را به اشغال خود درآورده‌اند. نویسنده شاید یکی از تنها ساختمان‌هایی باشد که خواسته و تلاش کرده بچه‌ها را هم‌چون دیگر شخصیت‌ها به داستان‌هایش احضار کند. برای همین داستان‌هایش متفاوت، تازه و زیبا شده‌اند. حیف که نویسنده‌ها تمام خطوط ارتباطی‌شان را با شخصیت‌هایی به نام کودک قطع کرده‌اند. درهای ساختمان‌ داستانشان را به روی آن‌ها بسته‌اند. آن‌ها فرصت کشف، شناخت و به یاد آوردن را از خودشان گرفته‌اند. دچار فراموشی و آلزایمر شده‌اند.

دیگر فقط یه دقیقه نیست. من همین طور حرف نزدم. همین طور ورق زدم و خواندم. رسیدم به «چشماتو ببند». این جا روایتی است از شنگول و منگول و حبه‌ی انگور. جمله‌های مقطع و کوتاه چشماتو ببند و روایتی از جوجه اردک زشت. باز چشماتو ببند و قصه‌ی حسنی و حواس‌پرتش و قولی که به مادرش می‌داد تا همه‌ی درها را ببندد.

یه دقیقه چشماتو نبند! این جا گربه سفید را بخوان! جنگ و بمباران و تاریکی پناهگاه و ترس وحشت است و پناه بردن به زیرزمین‌ها. مامان می‌ترسد. بچه را سفت بغل کرده و می‌ترسد و می‌گوید: «نترس… مامان همین جاست.» مامان می‌ترسد و از نترسیدن می‌گوید. بچه اما نمی‌ترسد. او دارد به سرش فکر می‌کند. وقتی مامان داشته تند تند از پله‌های زیرزمین پایین می‌رفته و از ترس می‌دویده سر بچه را به دیوار بالای پله زده. مامان می‌گوید تکان نخور و او دارد به دمپایی‌هایش فکر می‌کند. به پابرهنه بودنش و سیاه شدن کف پاهایش. مادر می‌ترسد و می‌گوید نترس من این جا هستم. بچه ذوق می‌کند: «نمی‌شه امشب توی زیرزمین بخوابیم! خیلی کیف می‌داد. اگر دوباره بمب زدند می‌آییم توی زیرزمین؟ آخ جان! زیر پله‌ها می‌خوابیم؟ همه همین جا می‌خوابیم؟ جا می‌شویم بابا هم می‌آید.»

یه دقیقه بیا این جا! یه دقیقه بیا به سمت مجموعه‌ی یه دقیقه حرف نزن! راست می‌گوید: تو یه دقیقه حرف نزن! بگذار او حرف بزند. یه دقیقه اجازه بده! یه دقیقه تو عقب برو، بگذار او جلو بیاید. یه دقیقه صبر کن. سکوت کن، نگاه کن! سارا، بیست داستان نوشته. از داستان اول تا داستان بیستم خودش را متعهد کرده به همان نقش اولی بچه‌ها. برخی از داستان‌ها موفق شده‌اند و خیلی خوب به شخصیت اصلی نزدیک شده‌اند. برخی از آن‌ها کمی فاصله گرفته‌اند و دچار افت و خیزهایی هم شده‌اند. با همه‌ی این‌ها، مجموعه‌ی سارا به هر کدام از ما یک دقیقه فرصت می‌دهد تا ساکت شویم. یک دقیقه فرصت می‌دهد تا متکلم وحده نباشیم. یک دقیقه امکان می‌دهد تا صدای خود را کم کنیم و به صداهای دیگری گوش بدهیم. صداهایی که یا نمی‌شنویم یا عادت به شنیدنشان نداریم. پس فقط یه دقیقه حرف نزن و فقط گوش بده.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *