صحبت‌های دکتر «حاتم قادری» در جلسه‌ی نقد و بررسی رمان «دود»

یادداشت «علی شروقی» درباره‌ی کتاب «شاهپور گرایلی همراه خانواده»
August 4, 2015
جشن امضای اینترنتی کتاب‌های «محمود دولت‌آبادی»
August 5, 2015

جلسه‌ی نقد و بررسی رمان «دود» نوشته‌ی «حسین سناپور» برگزار شد. در این نشست دکتر «حسین پاینده»، دکتر «حاتم قادری» و «محمدرضا گودرزی» به نقد و بررسی این رمان پرداختند که صحبت‌های این منتقدان در سه بخش مجزا منتشر می‌شود. در این لینک می‌توانید صحبت‌های اولین منتقد این نشست، «حسین پاینده» را درباره‌ی این اثر بخوانید.

دکتر «حاتم قادری» با تفکیک برداشت شخصی و تفسیر، درباره‌ی رمان «دود» گفت: «من با تحصیل در یک رشته‌ی دیگر قرار است درباره‌ی این کتاب صحبت کنم، با این حال با ادبیات بیگانه نیستم. فکر کردم شرکت در این جلسه به تقویت برخی مباحث میان‌رشته‌ای کمک می‌کند. من رشته‌ام علوم سیاسی و فلسفه‌ی سیاسی‌ست با این حال رمان چیزی‌ست که هر شب با آن می‌خوابم.

در ابتدای بحث‌، تفکیکی بین تفسیر و برداشت شخصی قائل می‌شوم. برداشت شخصی این است که وقتی رمانی را می‌خوانیم حس و درک خودمان را درباره‌ی آن بگوییم. در واقع برداشت شخصی، حیطه‌ی محدودی را به خود اختصاص می‌دهد و اگر کسی از ما بپرسد به چه دلیل این حرف را می‌زنید لازم نیست که ما دلیل را برایش توضیح بدهیم. ولی وقتی می‌گوییم “تفسیر می‌کنم” موضوعی را بر اساس یک سری استنادات و ادله بیان می‌کنیم که می‌توانیم اثرش را در عالم بیرون و در فضای رمان نشان بدهیم. پس یک تفاوت جدی بین برداشت شخصی و تفسیر وجود دارد. من در صحبت‌هایم هم برداشت‌های شخصی را می‌گویم، هم تفسیر را. وقتی درباره‌ی تفسیر حرف می‌زنیم درست است که تفسیر بر نوشته‌ی نویسنده‌ متکی است اما مستقل از آن حرف می‌زند. چه بسا که من نظر خود را در تفسیر بگنجانم؛ در حالی که نویسنده با آن موافق نباشد و نه تنها موافق نباشد، بلکه مخالف هم باشد و بگوید من چنین ذهنیتی نداشتم. ولی تفسیر تا جایی که بتواند به شواهد، استنادات و نشانه‌هایی که در رمان برجسته است، متکی باشد اعتبار خودش را دارد. ما می‌توانیم تفاسیرمختلفی از یک رمان داشته باشیم، البته تا جایی که نقش مفسر هم در آن حضور داشته باشد. با توجه به این شکاف و تفاوت بین “برداشت” و “تفسیر”، به نظر من دو پاراگراف اول و آخر رمان دو نقطه‌ی مناسب برای بررسی‌اند. یعنی اگر این موضوع را در نظر بگیریم که رمانی قرار است حرفی داشته باشد و بگوید بین ساختار و محتوای رمان ارتباط تنگاتنگی باید وجود داشته باشد. منظورم از ساختار تکنیک روایت نیست، بلکه نوع ورود، نوع برجسته کردن و نوعی‌ست که بخواهد محتوا را نمایندگی کند، که تکنیک را هم شامل می‌شود و خاص تکنیک روایت نیست. اگر بخواهیم بین این ساختار و محتوا ارتباطی برقرار کنیم به عقیده من همان ابتدای رمان “دود” در یکی دو پاراگراف اول چند نشانه را کارسازی کرده و من به عنوان مفسر می‌توانم برجسته‌اش کنم. همان ابتدا دارد از یک تردید صحبت می‌کند. “ظرف‌ها را بشورم یا نه؟ اگر بشورم، امشب می‌شود دوبار.” شما در یکی دو پاراگراف اول حتی خیلی متوجه نمی‌شوید که جنسیت راوی چیست. زن است یا مرد. شاید به نظر برسد زن راوی داستان است اما بعد از مکالمه‌ی تلفنی با فرشید معلوم می‌شود که راوی مرد است و حسام نام دارد. در این‌جا وضعیت، ناپایدار است و راوی در نشانه‌ای که از شستن ظرف‌ها به چشم می‌آید _ بشورم یا نه؟ _ وضعیت بلاتکلیفی را از خودش نشان می‌دهد. .بیایید همین وضعیت را به بندهای پایانی رمان ببریم؛ یعنی وقتی که راوی متهم آن قتل یا شبه قتل شده. وقتی از آن باغ بیرون می‌آید می‌گوید: «برخی خانه‌ها روشن‌اند و برخی تاریک.» یعنی دقیقا همین تردیدی که در ابتدای رمان است در پایان هم هست و خیلی طبیعی‌ست که در شب‌ها بعضی خانه‌ها روشن‌اند و برخی تاریک. اما این حلقه چه می‌خواهد به ما بگوید؟ براساس نشانه‌ها می‌توانم این را بگویم که راوی دارد از نوعی بلاتکلیفی حرف می‌زند. وقتی ما در طول داستان با راوی بیش‌تر آشنا می‌شویم، می‌فهمیم یک روشنفکر است اما روشنفکری که نمی‌تواند وضعیت خودش را با عالم بیرون روشن کند؛ و با این که آلوده‌ی یک سری مسائل مالی نمی‌شود و دست به بعضی کارها نمی‌زند اما در موقعیت‌هایی تصمیم‌هایی را که لازم است، نمی‌گیرد. در واقع همین وضعیتی که در ابتدا و انتهای رمان نمایندگی می‌کند به چشم می‌خورد. در بخشی از رمان نویسنده به مارکز، بحث سرمایه و در واقع دودی که به کار می‌برد، اشاره می‌کند. من این نکته را همین ابتدا بگویم که این نکته حداقل در رشته‌ی من می‌تواند خیلی مهم باشد. ارسطو به پول “ناموس عادل” می‌گوید. در واژه‌ی یونانی، پول از “نوموس” گرفته شده. یعنی قوانینی که انسان‌ها برای سامان‌دهی جامعه‌ی خود طرح می‌کنند. ارسطو می‌گوید پول در واقع قانونی‌ست که خودمان می‌گذاریم و می‌توانیم به انحرافات لازم و چیزی که باعث از خودبیگانگی ما شود، تغییرش بدهیم. ما بدون پول نمی‌توانیم زندگی کنیم مگر این که نگاه سوسیالیستی خاصی داشته باشیم. نمی‌خواهم از زاویه‌ی سرمایه‌گذاری نگاه کنم، اما پول در جوامع دیگر در حقیقت نقش ابزاری و در عین حال حیاتی را ایفا می‌کند. یک سامانه‌ی اشتباهی می‌تواند کاملا نمادی از یک بی‌سامانی باشد. یعنی اگر شما جایی دیدید که ناموس عادل در واقع نه ناموس است و نه عادل، بیانی از وضعیتی‌ست که در آن جامعه برقرار است. دلیل این که من این موضوع را به رمان ربط می‌دهم چیزی‌ست که راوی یا حسام می‌گوید. ولی من از زاویه‌ی دیگری به دوستان اشاره کردم که وقتی حسام را می‌بینم، بیشتر از این که نقش پول را در او ببینم، نقش یک روشنفکر مزبزب را می‌بینم. روشنفکری که نمی‌داند چه کاری کند و چه شرایطی بر او حاکم است و مدام در این بلاتکلیفی‌ها به سر می برد. یک روشنفکر خرده بورژوآ که جایگاه اجتماعی خود را نمی‌داند، طبعا وضعیتی مانند حسام پیدا می‌کند. نویسنده دود را به عنوان سرمایه به کار برده. شاید می‌شد این دود را در رابطه با وضعیت حسام به کار برد. به این دلیل که حسام تمام رفتارش در چارچوب کتاب نمایانگر یک روشنفکری‌ست که وضعیت خودش را نمی‌داند. از شستن ظرف که نماد یک روشنفکری‌ بوده تا پایان که نمی‌داند مظفر را کشته یا نه. حتی وقتی می‌خواهد مظفر را بکشد تردید دارد و می‌گوید اگر نیاید جلو، من فندک را به طرفش پرت می‌کنم. ولی وقتی که جلو می‌آید در آخرین لحظات دست راستش حرکت می‌کند و سعی دارد به ما نشان بدهد که مظفر آسیب دیده است اما در چه حدی آسیب دیده ما نمی‌دانیم. من فرض را بر این می‌گذارم که وقتی نویسنده می‌گوید برخی چراغ‌ها روشن‌اند و برخی خاموش و ابتدا و انتها‌ی داستان را با تردید آغاز و به پایان برده حساب‌شده عمل کرده و چیزی نیست که دل‌خواهانه و بدون حساب آمده باشد. ابتدا و انتهای کتاب دو حلقه‌ای است که این‌ها را به هم وصل می‌کند و در بین این دو حلقه وضعیت بیست‌-سی ساعته‌ی بلاتکلیفی حسام را نشان می‌دهد که در واقع به یک قتل یا شِبه‌قتل منجر می‌شود. اتفاق دیگر، روشنفکری که دچار مشکل است و در نهایت دست به قتل یا شبه‌قتل می‌زند و این یعنی زوال روشنفکری. یعنی روشنفکر به جای این که بتواند امور خود را اداره یا تعامل‌های مناسب برقرار کند و دست به اعتراض بنیادی به ساختار و وضعیت موجود از جمله وضعیت سرمایه و پول بزند و نشان بدهد که به تعبیر ارسطو و … در جامعه‌ی ما رای خودش را گم کرده، به نابه‌سامانی مبدل شده است؛ به یک شبه‌قتل که ممکن بود طرف مقابل جلو نیاید و فقط فندکش را پرت کند. یعنی یک روشنفکر خُرده‌بورژوآیی که دچار زوال است و تصمیمی را می‌گیرد که شِبه‌تصمیم بر او تحمیل می‌شود و نشان می‌دهد نمی‌تواند وضعیت خود را به درستی شناسایی کند. وقتی روشنفکر به جای این که مبارزات ساختاری و منظم و اصولی داشته باشد، نتواند بر اعصاب خود مسلط باشد ممکن است در یک حادثه‌ی ناخواسته که وسوسه‌اش را از قبل دارد، تبدیل شود به کسی که رگه‌هایی غیر مدرن و پیشامدرن یا کسی که حاشیه‌ی جامعه است درست است که دود در رابطه با سرمایه به کار برده می‌شود اما در رابطه با خاستگاه اجتماعی و نوع تعاملی که حسام دارد به کار برده می‌شود.

می‌خواهم نکته‌ای را هم درباره‌ی اسم شخصیت اصلی اضافه کنم. نویسنده اسم “حسام” را برای شخصیت اول داستان انتخاب کرده. حداقل به عنوان یک امر تفسیری و نه دل‌خواهانه به نظر می‌آید نویسنده‌ اسم شخصیت اصلی دل‌خواهانه انتخاب نمی‌کند؛ بلکه این اسم یا تداعی کسی‌ست یا معنی خاصی در آن نهفته‌ است. حسام به معنی شمشیر است. حسامی که ما می‌گوییم شمشیر، عملا متکی به یک چاقو می‌شود. چاقویی که در نهایت نمی‌داند بالاخره با آن قتلی انجام داده یا نه. این در واقع زوال آدمی‌ست که در این جریان گرفتار شده. از آن طرف برگردیم به مظفر و به نظرم باز هم خیلی بی‌حساب‌وکتاب انتخاب نشده و سنبل جریان قالبی‌ست که با معاملات مشکوک، مردود و تعامل و رفتاری که به خرج می‌دهد، نماینده‌ی ظفر و قدرت است. پس یک طرف شخصیتی داریم (حسام) که نمی‌تواند کار حسابی انجام دهد و شخصیتی در نقطه‌ی مقابل (مظفر) که می‌تواند منبع فساد و تباهی باشد. این قطبی‌ست که می‌خواهد نظام سرمایه‌گذاری را نمانیدگی کند و حسام روشنفکری‌‌ست که می‌خواهد با این نظام سرمایه‌دارانه یا نماد سرمایه‌داری درافتد. مهمانی‌یی که منجر به شبه قتل می‌شود نماد چیزهایی‌ست که در جامعه با آن رو به رو هستیم و می‌تواند نماد تباهی هم باشد.

از زاویه‌ی دیگر مایلم مطرح کنم که شما به جز زنانی که در داستان می‌بینید، شاهد سه زن و یک دختربچه در داستان هستید. می‌خواهم راجع به دختربچه، دُرسا، بیشتر صحبت کنم که از یک طرف روی دست و پدرش مانده و از طرفی گرمی قلب آن‌هاست. من درسا را با سه نکته‌ای که نویسنده نشان داده برجسته می‌کنم. ابتدای کتاب راوی دچار آشفتگی‌ست. زنگ تلفن به صدا در می‌آید و هنوز نمی‌توانیم جنسبت راوی و سن و سال دُرسا را تشخیص دهیم. هنوز مشخص نیست که راوی، پدر دُرساست یا نه. فقط می‌دانیم که رابطه‌ی عاطفی با او دارد. ولی زنگ تلفنی که نمی‌خواهد راوی به آن جواب بدهد و درسا تلفن را برای راوی می‌آورد امریست که این‌جا اتفاق افتاده و نشان می‌دهد که این بچه چه جَنمی می‌تواند داشته باشد. در جای دیگری از داستان، راوی به دُرسا می‌گوید می‌خواهم با زهره ازدواج کند و ما فهمیده‌ایم درسا دختر مهتاب است که می‌خواهد از حسام جدا شود. صحبت از ازدواج که می‌شود حسام از درسا می‌پرسد: “تو مخالفی؟” پاسخی که درسا به او می‌دهد یک پاسخ هوشمندانه‌ست: “ازدواج کن، بعد می‌گم!” اشاره‌ی سوم در جایی ست که راوی می‌خواهد برود سراغ لادن. لادنی که دست به خودکشی زده. پس همان وضعیت را در راوی می‌بینید. یک طرف می‌پذیرد که درسا را در موقعیتی که نمی داند با چه چیزی قرار است رو به رو شود، با خود می‌برد. ولی وقتی که درسا به آن‌جا می‌رود رفتار عجب غریبی ندارد. آرامشی که درسا دارد بیشتر آرامش رواقی‌گونه است و این که در واقع درسا نقش‌اش در این بوده که سه جا نقش مثبت داشته باشد و در آرامش رواقی‌گونه از داستان حذف شود. اتفاقی که برای من جالب است این است که راوی به درسا علاقه دارد. با این حال که درسا چنین نقشی را برای قلب راوی دارد اما وقتی دچار قتل یا شبه قتل می‌شود اصلا به این فکر نمی‌کند که آینده‌ی درسا چه می‌شود یعنی فکر نمی‌کند و این همان چیزی‌ست که من می‌گویم راوی تن به احساسات و وضعیت می‌دهد بدون این که به تبعات آن بیندیشد. شما سه زن دیگر در داستان دارید. یکی‌اش مهتاب است. مهتاب به ما نشان می‌دهد که دل‌مشغولی‌ها و نا‌به‌سامانی راوی کجاست. زنی که جدا شده و به رفتار راوی اعتراض دارد. صفحه‌ی ۷۶ و ۷۷ را نگاه کنید. مهتاب اعتراضی می‌کند. در واقع از زبان مهتاب می‌توانیم بفهمیم که سیر وجودی راوی چگونه است. در برخی قسمت‌ها هم به گذشته و کودکی راوی برمی‌گردد. مهتاب کسی‌ست که آمده ونمی‌تواند وضعیت راوی را تحمل کند. زهره یک ازدواج دیگری کرده و بچه‌ی دیگری دارد؛ وضعیتی نه مثل راوی بلاتکیلف دارد، بلکه یک زندگی شکست‌خورده دارد که قرار است به زندگی جبرانی درست تبدیل شود بدون این که این وضعیت را داشته باشد. لادن است که با حرف‌های خودش و ارتباط تلفنی‌یی‌ که با راوی دارد نشان می‌دهد که اوج افتادن به انحطاط کجاست و با استفاده از نشانه‌های موجود در کتاب نه می‌خواهد به کسی که رفتار مشخصی داشته باشد، تبدیل شود و نه مثل زهره امید یک زندگی با چارچوب مشخص را دارد. دچار یک وضعیت و شیطنت است. وضعیت شِبه‌راوی را دارد. اما وضعیتی که او دارد و اتفاقاتی که برای او می‌افتد به یک خودکشی می‌انجامد. یک جا شما راوی را دارید که نقش یک روشن‌فکر شکست‌خورده‌ی بلاتکلیف است و در نهایت از وضعیت احساسی خودش عبور می‌کند و در مقابل دختری را دارید که می‌توانست برای خودش آمال غیرمتعارف داشته باشد اما او را در وضعیت شکست‌‌خورده می‌بینیم. این در واقع مجموع روایت کلانی بود که می‌توانستم از داستان داشته باشم. در ضمن نقد ضمنی خودم را هم در آن گنجانده‌ام.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This is a demo store for testing purposes — no orders shall be fulfilled. Dismiss